درگیر فراموش شدنهای تو بود
آن مرد هنوز، گیجِ غم های تو بود
در قصه ی عاشقانه ی برکه و ماه
حتی نفَسَش... بسته به دنیای تو بود
این بار چقدر ساده می خواست تو را
پایِ غزلی که محوِ رویای تو بود!
پای غزلی که مست می شد از تو
پای غزلی که باز رسوای تو بود
***
درگیر فراموش شدن ...-که فهمید
پاییز، اسیرِ چشم زیبای تو بود
فهمید که ناز با تو، بی پایان است
«افسون»- فریبِ لحن گیرای تو بود
فهمید که سِحر با تو شورانگیز است
جادوگر شهر، شَهد لب های تو بود
***
شعرش به جنون کشیده شاید حالا
بیتی که غریق روح شیدای تو بود
***
در شعر، دست و پا نزن! قلب عزیز!
«او» جلوه ی کامل غزلهای تو بود